یه خاطره دیگه :

یادمه تابستون که می شد همه فامیل با هم می رفتیم شیراز خونه دایی حبیب ( خدا بیامرز) . خونشون استخر داشت و دورتادورش رو هم باغچه بزرگی گرفته بود و از درخت آلو و زردآلود تا انگور و انجیر و هرمالو گرفته تا انواع سبزیجات توش بود. استخر رو به اصرار ما بچه ها پر میکرد و سر ظهر همگی می رفتیم توی استخر بازی. یادش بخیر.

یادمه یه بار یه گربه ای توی انباری ته باغ بچه گذاشته بود و یکی از بچه هاش یک چشمش کور بود و مامانش خیلی بهش توجه نمی کرد. ولی درعوض ما بچه ها خیلی بهش توجه می کردیم و یه بار رزا (خواهرم) هی میرفت تو خونه و با یه تیکه گوشت میومد و می گفت زندایی داده برای گربه !!!! و این ماجرا ادامه داشت تا اینکه شب وفتی موقع شام شد یه دفعه فریاد زن دایی بلند شد که پس گوشتهای خورشت کوووووو

و اونوقت بود که تازه فهمیدیم خانم خودش می رفته سر دیگ و گوشتهای خورشت رو میاورده برای گربه کوچولو!!!!!

بادش بخیر

بوی استخر، بوی کولرآبی، بوی خوش لحظه ها. یادش بخیر . خوش بودیما

+ نوشته شده توسط یه دوست در دوشنبه 16 مرداد1391 و ساعت 11:21 |

یه خاطره:

یادم میاد حدود سال 66-67 بود و من 7-8 سالم بود . وقتی می رفتیم خونه دایی ناصر ، من و محمد ( مملی) که تقریباً همسن و سال بودیم ، با تفنگ اسباب بازیمون می دویدیم توی کوچه و می رفیتم سر وقت پسر پیرزن شیر فروش که دوچرخه ها رو تعمییر می کرد و داد می زدیم عراقی عراقی و اونم می دوید دنبال ما و ما هم پا به فرار میذاشتیم و می پریدیم تو خونه! همون موقع هم زن دایی می آمد و می گفت ممد برو از شیری 1 کیلو شیر بخر!!!!! و ما با کلی ترس و هیجان می رفتیم که شیر بخریم.

یادش بخیر

خوش بودیما.

+ نوشته شده توسط یه دوست در دوشنبه 16 مرداد1391 و ساعت 11:20 |

رضا هم رفت!

آره رضا هم رفت فنلاند برای درس خواندن . از روزی که رفت ، خیلی دلم گرفته، احساس خلاء عجیبی می کنم. تمام تمرکزم رو از دست دادم و با اینکه تمام تلاشم رو انجام می دم تا بتونم روی اهدافم متمرکز باقی بمونم اما عملا غیرممکن شده.

اوضاع توی شرکت هم چندان جالب نیست و صد البته اوضاع مالی هم همینطور.

خیلی تلاش می کنم خودم رو شاد و بی غم نشون بدم ولی این ادا و اصولا که واقعیت زندگی رو تغییر نمی دن.

بگذریم          

به هر حال رضا جان امیدوارم همیشه شاد، سالم و موفق باشی!

دوست و برادر کوچکترت

رضا

+ نوشته شده توسط یه دوست در دوشنبه 16 مرداد1391 و ساعت 11:18 |

ستایش بابایی سلام

دختر گلم این چند روزه خیلی گرفتار بودم و هستم. نمی دونم چه کار بدی انجام دادم که خدا داره اینجوری تحت فشار می زارتم. دست به هرکاری می زنم همش ختم به نتیجه منفی می شه و بدجوری به ضرور و زیان می رسم. نمی دونم ، درست روزی که برای استخدام شدن قطعی می رم همون روز رئیس مربوطه عوض می شه و رئیس جدید تمام استخدامها رو کنسل می کنه. تا برای رفتن به خارج اقدام می کنم ایران داره وارد جنگ با تمام دنیا می شه. تا چیزی رو می خرم دقیقا از فردای اون روز قیمت اون چیز سقوط می کنه و ارزشش رو از دست می ده و این ماجرا ها ادامه داره که ادامه دار. راستش دیگه نه پولی دارم که ضرر کنم و نه رمقی که به جنگم. خسته شدم از بس با دست خالی رو در روی همه مشکلات وایسم و در نهایتم خجالت زده و سر به زیر افتاده در مقابل تو و مامانت قرار بگیرم.

آخ دختر گلم تنها چیزی که الان به من امید می ده و اندکی از خستگی هام کم می کنه فقط و فقط شیطنت های تو ، نگاههای قشنگ تو، بابا بابا گفتن های تو و در نهایت لالایی هایی است که هر شب برات می خونم تابخوابی!

دخترم تمام انگیزه من برای ادامه این زندگی پر رنج فقط عشق به تو و مامان.

کاش کمی بزرگتر بودی تا شاید ....


+ نوشته شده توسط یه دوست در دوشنبه 19 تیر1391 و ساعت 11:27 |
سلام

من بازم برگشتم و به زودی بلاگ رو به روز می کنم. برای این بلاگ می خوام یه سری از نامه های خودم رو در سه بخش بزارم. نامه هایی به خدا، نامه هایی به همسرم و نامه هایی برای دختر گلم.

به زودی بر می گردم

........

می آم، زود زود می آم

+ نوشته شده توسط یه دوست در پنجشنبه 1 تیر1391 و ساعت 12:54 |

 

دخترم همیشه به یادتم!!!

دختر عزیزم همیشه به یادتم!!!

+ نوشته شده توسط یه دوست در شنبه 26 شهریور1390 و ساعت 11:56 |

 

خدایا کمکم کن!!!

خدایا همسر و فرزندم را به تو سپردم

 خودت حافظ خوبان باش

 

 

 

+ نوشته شده توسط یه دوست در شنبه 26 شهریور1390 و ساعت 11:51 |

بسم الله الرحمن الرحیم

دختر گلم ستایش خوشگلم

سلام

دیروز مامان برده بودت قد و وزنت رو چک کرده بود. قدت ۷۲ و وزنت ۹.۸ کیلو بوده. مامان می گفت سر میز

 خانم دکتر کلی شیطنت کردی و چهار دست و پا هم راه رفتی. خدا رو شکر همه چیزت هم نرمال بوده و

طیعی و دقیقا هم روی منحنی رشد داری رشد می کنی. بازم خدا رو شکر.

دخترکم دلم برای دیدن تو و مامان خیلی خیلی تنگ شده. فقط ۴ روز دیگه مونده تا بیام. زودی میام عزیز

کوچولوم.

مواظب خودت باش و مامانی رو هم خیلی اذیت نکن. باشه خانم خوشگله!!!!

قربونتون بشم!

نرگس جان امروز هم خیلی بغض داشتم و دلم گرفته بود. از دیروز همش دارم به این دوری و

جدایی فکرمی کنم و اینکه چه کاری می تونم انجام بم که این دوری تموم بشه. باور کن خیلی

سخته. دارم دیوونه می شم!

خدایا همسرم و فرزندم رو به تو می سپرم.

خودت حافظ خوبان باش

قربانتان

 

+ نوشته شده توسط یه دوست در پنجشنبه 24 شهریور1390 و ساعت 20:27 |

بسم الله الرحمن الرحیم

دختر گلم

ستایش بابا

سلام

ستایش عزیزم،

یکی دو روز پیش مامانت گفت بالاخره دندونت نوک زده بیرون. آه چه بغضی گلوم رو فشرد.

امروز هم مامانت گفت که چهار دست و پا راه افتادی، از شوق گریه

 کردم و خدا رو شکر کردم که سلامتی.

بابا جون خیلی دلم برات تنگ شده. باور کن چند شب از

دوریت یواشکی گریه می کنم و بی تابتم.

دخترکم، بابا رو ببخش که در قشنگ ترین لحظات زندگیت در کنارت

 نیست.

راستش رو بخوای شرایط زندگی واقعا سخت شده عزیزم. امیدوارم

 بعدها به خاطر داشتن بابایی که هر دو سه هفته ای دو سه روز

 می تونه بیاد پیشت سرزنشم نکنی.

امیدوارم خداوند فرجی بکنه و دوباره بتونیم همگی با هم زیر یک

سقف زندگی کنیم.

عزیزم واقعا دلم برای دیدنت، بوسیدنت ، بغل کردنت و حتی

برای تعویض پوشکت تنگ تنگ تنگ شده.

بغش راه گلوم رو بسته و دیگه نمی تونم بنویسم عزیزم.

خیلی دلم گرفته و تنهام!

خدایا کمکم کن!!!

دوست دارم و از راه دور می بوسمت ستایش قشنگ رندگیم.

قربان تو

پدر دلتنگ تو

 

 

+ نوشته شده توسط یه دوست در سه شنبه 22 شهریور1390 و ساعت 21:35 |
بسم الله الرحمن الرحیم

من بازم اومدم

بعد از دقیقا ۴ سال .

اما بازم من و نرگس از هم دوریم. و البته اینبار یه فرق بزرگی داره و اونم اینه که اون پیش ستایشمونه و من از هردوشون دورم.

آه. خدایا پس کی این دوریا تموم می شه؟؟؟؟؟؟

جالب نه؟ بعد از ۴ سال بازم سر خونه دلتنگی و دوری!!!!!

به زودی دوباره وبلاگ رو روبراه می کنم.

تا بعد

خدایا خودت حافظ خوبان باش

 

+ نوشته شده توسط یه دوست در سه شنبه 15 شهریور1390 و ساعت 12:46 |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

خوشگلم سلام!

خوبي يا چطوري ؟

منم ....!!! اي بدك نيستم! شكر.

دلم خيلي برات تنگ شده!

خيلي وقت پيش توي يه وبلاگي اين شعر رو ديدمو ازش خوشم اومد و حالا اونو براي تو هم مي ذارم. فكر مي كنم با حال و هواي ما جوره!

پيشاپيش عيد خجسته شعبان رو بهت تبريك مي گم! راستي

شيريني يادم رفت بخرم براي سر كار

حالا اگه يادم نره مي خرم براي مسجد!

 

قربونت بشم عزيزم.

 

 

(( تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم

 

چگونه دل اسيرت شد

 

قسم به شب نمي دانم

 

تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

 

و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم

 

تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان

 

و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

 

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف

 

و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

 

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

 

به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

 

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

 

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

 

.

.

.

 

 

اکنون که شب از نيمه گذشته

 

و سکوت هم جا را فراگرفته

 

تاريکي و ظلمت سايه خود را بر سر شهر افکنده

 

و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند

 

من با مهتاب سخن مي گويم

 

از تو از محبت و مهربانيت

 

از عشق، دوست داشتن و صداقت تو

 

از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو

 

از ثانيه ها، دقايق و ساعت هاي سخت و ملال آور جدايي و تنهايي

 

از اينکه هر روز صبح به اميد شنيدن صداي گرم و مهربانت از خواب بيدار مي شوم

 

از روزهايي که با خيال و روياي با تو بودن سر مي کنم

 

از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داري هاي خود

 

از اميد وصال و از حضور تو برايش مي گويم

 

حضور تو که دليلي شده تا روزهاي سخت تنهايي را سپري کنم

 

حضور تو که باعث شده دنياي پوچ و بي ارزش را تحمل کنم

 

آري از حضور گرم تو برايش مي گويم که روح سرد آدمهاي اطرافم را آب کرده

 

از حضور تو برايش مي گويم که روزنه اميد را در دلم روشن کرده

 

از حضور تو مي گويم که مرا از بايدها و شايدها و خوشي هاي زودگذر جدا کرده

 

و به عالمي ديگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده

 

و از شور و شعفي که به خاطر حضور تو در وجودم، ايجاد شده برايش مي گويم

 

اما چند شبي است که تنها هستم و در سکوت تنهايي غرق شدم

 

چند شبي است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده

 

و مهتاب را براي شنيدن حرفهايم پيش کش نمي کند

 

گويي پنداشته ديگر تنها ماه موجود در دنيا نيست

 

حال ديوار را شريک خود قرار دادم و با او سخن مي گويم

 

تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برايش گفتم از حسودي نرود

 

و اگر از غم و درد دوري و هجران و فراق برايش گفتم

 

از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهايم نذارد

 

دوستت دارم عزيز))

 

                                                                                        قربانت رضا

 

+ نوشته شده توسط یه دوست در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 10:7 |

بسم الله الرحمن الرحيم

خوشگلم سلام

خيلي خيلي دلم برات تنگ شده

نرگس جانم اين مطالب رو توي يه وبلاگ خوندم ديدم دقيقاً همون حرف دل منه براي همين برات نوشتم به اميد اينكه ديگران هم باور كنن!!!!!

تو را نمیدانم،اما اولین نگاه من به تو نه از سر مهر بود و نه در زیر

 ماهتاب.ولی روزگار بارها و بارها نگاه ما را در هم آمیخت تا به تو بیندیشم.و این بار از سر اندیشه و مهر تو را نگریستم،هر چندهمگان این نگاه را خالی از فکر پنداشتندو من هنوز نمی دانم که ابتدا اندیشیدم یا در پی عشق به فکر فرو رفتم....

امروز مرور می کنم آن روزها را،و یقین دارم بسیاری همچون من نیازمند این نگاه به زندگی هستندو شاید این تجربه آنان را به راهی که هموارتر است برساند...

قربان شكلت

همراه هميشگيت

رضا

 

+ نوشته شده توسط یه دوست در شنبه 27 مرداد1386 و ساعت 7:34 |

بسم الله الرحمن الرحیم

خوشگلم سلام!

خوبی یا چطوری؟؟؟

منم خوبم . شکر. فقط خیلی خیلی دلتنگتم!

 

می بینی دوریت چطور باعث فوران ذوق عاشقونم شده؟؟؟؟

هاهاهاهاهاها.

از دوریت خیلی دلم گرفته! هو تا یه هفته دیگه باید دوریت رو تحمل کنم؟؟؟؟ 

از دوریت اشکم در اومده. عزیزترینم کی می آیی؟؟ کی می آیی؟؟؟

چشم به راه اومدنت

رضای تو

+ نوشته شده توسط یه دوست در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 7:47 |
بسم االه الرحمن الرحيم

عده اي از دوستان كنجكاو بودن بدونن نرگس كيه ؟  منهم تصميم گرفتم او را خدمتتون معرفي كنم. براي معرفي ادبي او كلي كتاب خوندم تا بتونم بهترين جملات رو براي توصيفش بكار ببندم ولي عاقبت جمله مناسبي براي توصيفش نيافتم. و تنها به ياد جمله اي از بزرگي افتادم كه گفته است :

((براي زندگي دنبال كسي نباش كه با او بتواني زندگي كني بلكه دنبال كسي باش كه بي او نتواني زندگي كني))

و نرگس بي شك هموست كه بي او قادر به زندگي كردن نيستم!!!

نرگس همراه و همگام من در سفر پر خاطره ي پر مخاطره زندگيست!!!

و اينك اين شعر را كه از سرودهاي قيصر امين پور است را با عنوان (( غزل دلتنگي)) به او كه حدود ۶ روز است از من دور شده است و از ديدن رويش محروم گشته ام با كمال خضوع و احترام و عشق به او تقديم مي كنم :

هرچند كه دلتنگ تر از تنگ بلورم

با كوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشكوه تر از كوه دماوند غرورم

يك عمر پريشاني دل بسته به مويي است

تنها سر مويي ز سر موي تو دورم

اي عشق به شوق تو گذر مي كنم از خويش

تو قاف قرار و من عين عبورم

بگذار به بالاي بلند تو ببالم

كز تيره نيلوفرم و تشنه نورم

با يه دنيا دلتنگي و عشق

رضا 

+ نوشته شده توسط یه دوست در دوشنبه 22 مرداد1386 و ساعت 7:2 |
سلام گلم ! چطوری؟؟؟  

امیدوارم خوب خوب باشی و به کمک خدا کارات هرچه زودتر و راحت تر و بهتر انجام بشن 

دوری از تو خیلی سخت . خیلی خیلی سخت . اما برای موفقیت تو هر سختی رو به جون می خرم.

خب دیگه باید برم دنباله مقاله . وقت زیادی نداریم. منتظر نظراتت هستم.

راستی خیلی ها کنجکاو شدن بدونن نرگس کیه ؟؟؟

بزودی جواب این دوستان رو می دم!

قربانت رضا

 

اینم یه گل رز زیبا برای زیبای خودم

+ نوشته شده توسط یه دوست در پنجشنبه 18 مرداد1386 و ساعت 6:57 |
خدا جونم سلام

خوبي ؟ خدايا گفتم خيلي نامرديه كه همش ازت بخوايم ولي هيچ وقت سراغت رو نگيريم!

غرض از مزاحمت احوالپرسي بود! اگه از ما مي پرسي؟ هم شكرت به لطف خودت خيلي خوبيم و اميدوار به الطاف بيشترت !!!

خدا جونم دوست دارم تا هميشه!

خدايا ما تنها تو را مي پرستيم و تنها از تو ياري مي جوييم ، ما را به راه راست هدايت فرما، راه كساني كه به آنان نعمت داده اي ، نه راه كساني كه مورد خشم وغضبت هستند و نه راه گمراهان!

قربان كرم و رحمانيت و رحيميت و غفاريت و ... تمام حسناتت

بنده كوچيكت رضا

+ نوشته شده توسط یه دوست در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت 7:33 |
همراه خوبم در جاده پر پيچ و خم زندگي سلام

نرگس جانم سلام

خوبي ؟ يا بهتري؟؟؟ هنوز نرفته دلم برات تنگ شده!!!   كاش زودتر برگردي .

اميدوارم كه حداقل كارات خوب خوب پيش برن تا از اين همه دوري يه نتيجه رضايتمندي بگيري و كمتر ناراحت باشي.

وقتي برگشتي باهم ديگه مي ريم و تو گرماي تابستان قدم مي زنيم اليته مطمئنم هوا بخوبي عكس بالا نيست ولي ما فكر مي كنيم هست !!! هاهاها. مهم نيٌته !!!

دوست دارم و بازهم دوست دارم

 

+ نوشته شده توسط یه دوست در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت 7:25 |
بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا ! خدایا! خدایا!

دلم بدجور گرفته ! دلم بدجوری تنگ شده !

اینبار فقط برای خود خود خود خودت! نه برای هیچ کس دیگه!

خدا جونم می خوام باهات حرف بزنم! اما راستی اگه گفتی خب حرف بزن چی باید یگم ؟؟؟؟

خدایا خیلی دوست دارم !!!! خیلی خیلی زیاد دوست دارم ! خدایا بیا دوباره با هم دوست بشیم!!!

مثل قبل ! دوتا دوست جون جونی !!!! میای؟؟؟؟ میدونم که می یای!

ای ول بابا تودیگه کی هستی ؟؟؟؟

خداجونم خیلی مخلصیم

+ نوشته شده توسط یه دوست در دوشنبه 21 خرداد1386 و ساعت 6:44 |
 

 

به نسرین بگو اینم کوچولوی ما !!! حالا دلش می یاد خیس ولش کن وسط حال و بره ؟؟؟؟؟ هاهاهاهاهاها

+ نوشته شده توسط یه دوست در جمعه 27 مرداد1385 و ساعت 11:48 |
 

من به تو می اندیشم، در تمام حالات ، تمام زمانها ، تمام لحظات و در تمام عمرم.
من به تو می اندیشم و تو را می بینم حتی در خواب و مطمئنم بازهم به تو خواهم اندیشید و تو را خواهم دید حتی بعد از مرگم.
من فریاد می زنم تا همه جا از طنین اسم زیبای تو پر شود

نرگس ، نرگس ، نرگس

نرگسم عاشقانه تا حتی بعد از زندگیم تو را دوست دارم

دوست دارم نرگس خوشگللللللللللللللللللللللللللللللللمممممممممممممم

+ نوشته شده توسط یه دوست در جمعه 27 مرداد1385 و ساعت 11:43 |